مریضی مقولهی عجیبیست. کاری میکند که قدر لحظه به لحظهی روزمرگیهای زندگیت را بدانی. آرزو میکنی کاش سالم بودی و الان در قطارِ مترو به دلیل ازدحام در حال له شدن، اما اینطور بدحال نبودی. کلافه، بیانگیزه و بدخُلق میشوی. به زمین و زمان غر میزنی و بدترین احتمالات ممکن مدام پیش چشمت رژه میروند. شبها با آرزوی فقط چ
در مورد بعضی مسائل اتفاقی که میافتد این است که شما به صورت پراکنده به اموری آگاهید، اما آنها ناگهان سامان مییابند و گویی به مکاشفه میرسید.من در جامعهای اسلامی و در خانوادهای مذهبی و نیمه سنتی زیست میکنم. ۴ سال در مدرسهی دولتی، ۱ سال غیرانتفاعی و ۷ سال در سمپاد درس خواندم. به همهی این سالها اضافه کنید ۳ سال
اگر کسی فقط صفحهی اینستاگرام من رو ببینه، به احتمال زیاد فکر میکنه کسی هستم که روند زندگیم رو مورد پرسش قرار نمیدم و معمولاً با رضایت پیش میرم.از طرفی اگر کسی فقط اینجا رو بخونه، شاید به نظرش بیاد که زیادی درگیریهای ذهنی دارم و نسبت تاریکیهای روزهام بیشتر از نورهای روشنشه.
حالا اینکه دنیای مجازی چقدر ممکنه اطلاع